تبليغاتX
نا گفتني ها
به راستی که تو ارحم الراحمینی.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:39  توسط سمیرا رضابیک | 
دیگه این کارها قدیمی شده٬این فیلم ها  و داستان پردازیها و دروغها .یک روزی خودم نویسنده ی این فیلم نامه ها بودم . طراح بازی هایی که جفتمون می دانیم یک بازی دو سر باخت است .پس با کمال میل دو سر بازی را به شما واگذار می کنم.به تو الف ق / و م ح .
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:14  توسط سمیرا رضابیک | 
۱-کسل کننده ترین جمعه ای که هر کس می تواند داشته باشد را من امروز داشتم.هر چقدر در طول روز سعی می کنم که به تو فکر نکنم به همان اندازه  نتیجه ی عکس می گیرم آنقدر که شبها هم به خوابم می آیی ٬زجرم می دهی و بعد مطمئنم که می خندی اما من نمی بینم.                                         

۲-کسی از بیرون سلطان قلبها را با ویلون می زند ٬پیر است اما امیدوار به پنجره هایی که شاید صدای دلش را شنیده باشند و باز شوند.من برای هزارمین بار شب یلدا را می بینم ٬اینبار بیشتر خیانت مهناز و شریفی را حس می کنم .صدای فروتن ایندفعه از قلب من زبانه می کشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط سمیرا رضابیک | 
آقای ح از همسر و دخترش جدا می شود و با میم ازدواج می کند،میم خوشحال و راضی از این سعادت!!!            آقای الف هم از همسر و فرزندش به خاطر یک میم دیگر می گذرد ولی با میم هم ازدواج نمی کند!!!!                  آقای الف ادعا می کند که عاشقانه سین را دوست دارد اما به خاطر یک میم دیگر سین را رها می کند.              آقای ب عاشق همسر و زندگی اش است اما الف را که می بیند قید همه چیز را می زند.

هر کدام از آنها دلایل خاص و صد البته منطقی خودشان را دارند.آقای ح از همسرش نا راضی اشت،آقای الف زود بچه دار شده و این موضوع عذابش می دهد ، آقای الف دیگر برای بار اول عشق افلاطونی را می خواهد تجربه کند که افتضاح همه چیز بالا می آیدو همسرش از او جدا می شود .

این مثلث عشقی همیشه وجود داشته،همه ی ما یا آن را دیده ایم یا خیلی بد شانس بوده ایم و در راس یکی از مثلثها قرار گرفته ایم. اما فکر نمی کنم هضم این موضوع تا وقتی زنده ام برایم مقدور شود.                                                                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:27  توسط سمیرا رضابیک | 
شنیدن صدای یک دوست خیلی خوب قدیمی ، کسی که جزو معدود آدمهایی بود که به راحتی کنارش حرف می زدم و او گوش می داد و می فهمید ،آرامم کرد. کسی که همیشه مرا می بخشید و من هم همیشه از خطاهایش می گذشتم .کسی که طعم محبت را کنار من مزه مزه کرد و هیچ گاه مزه اش دهانش را خسته نکرد.کسی که دوست بود یک دوست واقعی .
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:49  توسط سمیرا رضابیک | 
زیر پل سید خندان منتظر تاکسی ایستاده ام ،نفس نفس می زنم ،آب دهانم را قورت می دهم ،باز هم یاد تو افتاده ام .بغض ام را قورت می دهم ،فرو نمی رود . سنگین است.گناهم چه بود که نه اینجایی و نه از یادم می روی!!!چرا تمام نمی شوی ؟با دست تاکسی را نگه می دارم ،سوار که می شوم اشکهایم جاری می شوند .یاد شکلاتهای تلخ سینما گلریز می افتم که به تلخی این روزها بودند . یاد دستهایت که بزرگ بودند و مهربان .به مقصد که می رسم بی حرف و بی کلام کرایه را حساب می کنم تا لرزش صدایم غرورم را بیش از این لگد مال نکند .باد پاییزی با سوز زمستان مخلوط زیبایی را ساخته که سرخی چشمهایم را می توانم به آستین آن گره بزنم.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:30  توسط سمیرا رضابیک | 
این روزها هیچی بهترین خبری است که می توانی بدهی . این را مادرم می گوید که همیشه عاشق هیاهو بوده .عاشق خنده های من ٬و حالا به سکوتم راضی شده است. به اینکه میوه های پوست کنده اش را بخورم و مثل این چند وقت نه نگویم .بر روی پوست صورتم دنبال رد پای تو می گردد ٬چیزی پیدا نمی کند ٬صورتم خشک است !به این هم راضی است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:3  توسط سمیرا رضابیک | 
هوا تاریک است که از در خانه می آیم بیرون .هنوز صدای جیر جیرکهای شب قبل قطع نشده ٬اشکهایم خشک نمی شوند . هق هق نمی کنم . هیچ کس اشکهایم را از پشت عینک نمی بیند . غرورم شکسته شده ٬اعتمادم به انسانیت لجن مال .صدایت را باز هم می شنوم ٬سوار تاکسی که می شوم خواننده ی نه چندان قدیمی می خواند :فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من ...     اما ته دل من نفرت نیست اما نفرین هست ٬آه هایی که روزی تو را به سوی دیوار بلندی پرتاب می کند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:3  توسط سمیرا رضابیک | 
زندگی برایم ناشناخته شده است ٬آنقدر که ساعتها به جایی خیره می شوم و بعد شروع به حرف زدن می کنم آنقدر که خسته شوم٬و بعد ساعتها خیره می شوم .احساسم تغییر نمی کند ٬و این عذاب آوراست.

زندگی باید روال خودش را داشته باشد و من آن را با حواس پنج گانه ام دنبال می کنم.بر عکس تو که حواس پنجگانه ات از کار افتاده است.بر عکس تو که چشمهایت اشکهایم را ندیدند ٬گوشهایت صدایم را.دستهایت مهربانی دستهایم را فراموش کردند و به دنبال خیال انها را رها کردند.یاد شعر فروغ می افتم که می گفت :تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی!!!

صدایت در گوشم همیشه طنین انداز خواهد بود همین طور مهربانیت که باور داشتم و تو با قصاوت قلب آن را از من گرفتی .نگاهم را تیره و امیدم را به رنگ چشمهایت تغییر دادی.

حکمت وجودت را در زندگی ام نمی دانم اما دلیل ناله های شبانه٬اشکهایم که تمامی ندارند٬تهمتی که شنیدم ودلی که لرزید و بی دلیل خرد شد را خوب می دانم.صداقتم که خدشه دار شده بود و برای اثباتش گوشهایت کر بود و چشمهایت مرا نمی دید دنیا را بر سرم آوار کرد.

زنده ام اما دستم کوتاه است٬برای دادخواهی از تو به کجا باید پناه برم که به شکسته های دلم نخندند .!!!خدایی هست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:41  توسط سمیرا رضابیک | 
این جمله از خودم است : من غر می زنم پس هستم.

و همچنان  من به تمام چیزهایی که به به نظرم ناقص اند و یک جای کارشان لنگ می زند .ایراد می گیرم و غر می زنم .اینقدر این کار را ادامه می دهم تا دیگر کسی صدای نق زدنم را نمی شنود مثل ادمهایی که پشت خط زندگی می کنند و مدتهاست که صدای حرکت قطار را از پشت خانه هایشان نمی شنوند.   مثل حالا که من سراسر فریادم و زندگی در نظر همه ارام و بی دغدغه است .مثل امروز هجده مهر.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:0  توسط سمیرا رضابیک |